نامه صد و نوزدهم
سلام عزیز مامان
امروز خاله زهرات زنگ زده بود و یه بند صدای یسنا کوچولو پشت گوشی میومد
دلم براش تنگ شده بود
از همه دری حرف زدیم .... ازش پرسیدم از زینب خبر داره یا نه ... بهش گفتم که دوباره بارداره و اون گفت میدونم
پرسیدم از کجا؟؟؟!!!! گفت «خوابش رو دیدم .... اصولا هر کسی که باردار میشه من خوابش رو میبینم
»
یاد پارسال افتادم ... یه روز خاله زهرات بهم اس ام اس زد که خواب منو دیده گفت که خواب دیده با هم دیگه بارداریم ... منم در جواب براش زدم ایشالا که خیره ... اونم گفت ایشالا که تو هم باشی !!! منم ذوق زده پرسیدم که مگه تو هستی؟؟!! اونم گفت اره دو ماهم تموم شده
یادمه رفتم دستشویی دانشگاه ... خیلی گریه کردم ... اخه خیلی به هم ریخته بودم ... از یه طرف نیومدن تو از یه طرف پری نشدن خودم... از زهرا هم انتظار داشتم که زودتر از اینا بهم بگه .... هر چی بود که خیلی گریه کردم بی صدا .. که نکنه از همکارای مرد کسی صدای هق هقم رو بشنوه
اما .....
شاید کمتر از یه هفته بعدش بود که فهمیدم تو رو تو دلم داشتم .... یعنی دقیقا مطابق خوابش
هرچند زیاد تو دلم دووم نیاوردی ... ولی خاطرات زیادی رو با خاله زهرا و نی نی تو دلش و ویارای شدیدش و روزای سخت من برام جا گذاشتی که هم خوب هستن و هم بد
دلم به این روشن بود که تا قبل از به دنیا اومدن نی نی خاله زهرا تو دوباره اومده باشی تو دلم ... ولی خب نیومدی
همه اینا رو گفتم که اون روزا رو مرور کنم ... روزایی که دیگه با گفتنشون زجر نمیکشم و غصه نمیخورم
گفتم که حال خودمو خوب کنم .... و حال خودمو خوبتر کنم که بگم :
خاله زهرا دوباره خواب منو دیده ... خواب دیده که بهش گفتم باردارم .... این خواب قطعا خبر قطعیه اومدن تو نیست .... ولی بهونه ایه برای عاشقی کردن با خیال تو
نوشتم که بدونی خیلی خوبم ... از این بهتر هم میشم
منتظرتم .... زود زود


نامه صد و نوزدهم 




